قدمهایی کوچک، شوقی بزرگ
پسر قشنگم اومدم برات از قدمهای کوچولوت بگم
همه میگفتن ماشااله تو حسابی شیطون بلایی و کاراتو زودتر از سنت انجام میدی و واقعا هم همینطوره. تو خیلی وقته 4دستو پا میری و من امیدوار بودم تا یه سالگیت دیگه راه بیفتی اما گویا تو این زمینهیه کوچولو تنبل شدیالبته بنظرم از برداشتن قدمات میترسی پسر طلایی من
دیشب من و شما خونه تنها بودیم برات تخمه مغز میکردم و میخوردی که اومدم پرتغال پوست کندم تقریبا سه چهار قدمی با من فاصله داشتی و بدون کمک ایستاده بودی منم تو حال و هوای خودم بودم و مشغول پوست کندن
همه پوستشو که کندم یه دفعه دیدم بدون کمک چندتا قدم برداشتی و اومدی بغلم و پرتقالو گرفتیالهی مامان فدات بشه تو راه رفتی 
واااااای جیغ و هورایی بود که میزدم تو هم مات و مبهوت نگاه میکردی حتما فکر کردی مامان خل شده اره؟
کلی ذوق کردم اما دیگه تا اخر شب هر کاری کردم یه قدمم برنداشتی 
خلاصه بگم که هر روز باتو بودن یه رنگ و بوی دیگه داره عزیزترینم دوستت دارم همیشه


قدمهایی کوچک، شوقی بزرگ
